دختر دریا دل
اینجا مکان عشق است عشقی که خاکستر شد... و دلنوشته هایه غریبانه دلباخته ای که روزگاری دلداده بود
نگاهم باراني است مهربانم ، دلم هواي با تو بودن را كرده است! در هجوم لحظه ها ، احساس تنهايي مي كنم و فقط به تو مي انديشم...! دلم مي خواست سايه سار مسافر خسته اي باشم كه دمي زير سايه ام بياسايي ، دلم مي خواست پر پرواز پرنده اي باشم كه تا اوج با تو پرواز كنم ، دلم مي خواست خاطره اي باشم شيرين در گوشه ذهنت ، شايد با تبسمي مرا به ياد آوري ، دلم مي خواست هرجا كه هستم هرجا كه باشم با تو باشم حتي براي لحظه اي...! سبز ترين آرزوهايم را برايت مي نويسم و زيباترين شعرهايم را برايت مي خوانم درخت روياهايم را با ياد تو مي رويانم و شب و روز تو را از صميم قلب مي خوانم تا بر سياه مشق هايم قلم عفو بكشي...! دوستت دارم ستاره ی بی همتا آن دم كه كوله بارت را مي بستي تا از ديار چشمهايم كوچ كني، لحظه اي با خود انديشيدي كه بعد از تو بغض چندين ساله ام را بر كدامين شانه خواهم شكست ؟ آيا انديشيدي آرزو هاي كودكانه ام را براي چه كس زمزمه خواهم كرد؟ به من بگو آيا مي دانستي كه بعد از تو قلبم خواهد شكست و تمام ترانه هايم پيراهن گلايه بر تن خواهد كرد؟ مي دانستي از كوچه پس كوچه هاي عشق چگونه گذر كردم؟ بدان كه بي حضورت گويي خورشيد را گم كرده ام...! من در اين خيابان هاي تاريك به دنبال چشمان پر فروغ تو مي گردم تا روشنايي و عشق را در قاب نگاهم بريزند ، تو زلال ترين ترنم باراني كه عاشقانه ترين ترانه شب هاي تارم گشته است...! من تو را به اندازه تمام دنيا دوست دارم... چگونه احساسم را برايت بازگو كنم ، احساس من به زيبايي رقص باد است ميان شاليزارهاي شمال و ورش نسيم است ميان گندمزارهاي بي انتها...! احساس من به طراوت يك دشت پر از لاله و شقايق است و به ظرافت برگهاي گل سرخ...! احساس من لبريز از حضور توست اي تنها بهانه بودن من! مي دانم كه سر زمين قلب كوچك تو جايي براي دلتنگي هاي عاشقانه ام نبود... انگار قلب تو با بي قراري هاي دلم غريب بود و به رهگذران دلخوش كرده بود ، قلب كوچك تو هيچ وقت مرا نشناخت ، چون رهگذراني كه هرگز مرا به خاطر نداشتند...! اما من درآرزوي ديدار دوباره ات عمريست كه در آيينه چشمهايت عشق را و در نگارخانه قلبت محبت گمشده ام را مي جويم...! بيا تا بهار را صدا كنيم و سبز ترين خاطرات را به ياد آوريم ، بيا همانند باران زلال شويم و همانند آسمان پر سخاوت...! بيا تا فرصت است با هم آشتي كنيم شايد فقط امروز را در كنار هم باشيم... از وقتي كه رفتي دلتنگت هستم و قلبم از دوريت پژمرده است ، من مانده ام با كوله باري از خاطرات و حرفهاي نا گفته كه انها را درون ياس سپيدي پيچيده و به باد صبا داده ام تا به تو برساند... زلالي نگاهت را در هيچ آبي نديده ام و پاكي لبخندت را در هيچ آيينه اي نيافته ام... وقتي به تو مي انديشم چنان غرق در يادت مي شوم كه گويي ابري در دل اسمان گم شده است... آغوش گرمت را با هيچ چيزي در دنيا عوض نخواهم كرد و تا هستم دوستت خواهم داشت... مهربان من ! بيا و با من از مهرباني بگو ، از صفا و صميميت ، بيا دست هاي سردم را بگير و از لحظات سبز سرشارم كن و شادي را برايم به ارمغان بياور ، بيا و خورشيد را با نگاهم اشتي ده...! بيا دوباره برايم از راز گل سرخ بگو و دوباره مرا عاشق كن چگونه تورا فرياد كنم وقتي كه پژواك صدايم در كوچه پس كوچه هاي تنهايي طنين اندار گشته است...! چگونه تو را بخوانم وقتي كه آرزوهايم بر باد رفته است و تو ديگر نيستي تا حرفهاي ناگفته دلم را بشنوي و مرهمي باشي بر روي زخم هاي دلم...! وقتي كه تو نيستي چه كسي سنگ صبور من خواهد شد...؟ اين روزگار هرچه بيشتر جست و جو مي كنم كمتر پيدايت مي كنم ، گويي در خود گم شده ام...! گلهاي احساسم در كوير بي مهري هايت پژمرده اند و تو گويي همه چيز را از ياد برده اي...!!! اي بهار خزان شده كه نيامده كوچ كردي ، هنوز يادت در سينه من است و من چون شقايق داغدارم كه هرگز چشمان روشن تو را فراموش نخواهم كرد...! هر وقت باران مي بارد با خود مي گويم لابد دل آسمان هم مثل دل دريايي من برايت تنگ شده است...! باز هم دستهايم را به تو هديه مي دهم تا از تو لبريز شوند وچشمهاي نا اميد و خسته ام را به سوي تو مي دوزم كه اميد را مهمان خانه دلم كني...! اي خداي بي همتا وقتي صدايت مي كنم تو را با تمامي وجودم احساس مي كنم و وقتي نامت را مي برم آرام و صبور مي شوم ، دست هاي خسته و در راه مانده ام را بگير و مرا سرشار از يادت كن... خداي من در شبهاي بي ستاره و سوت و كور به اميد بخشش تو از جا بر مي خيزم تا دست هاي ملتمس و پر گناهم را بگيري و مرا از گرداب اين دنيا برهاني... خدايا...! من به اميد فضل تو با دلي ابري و چشم هايي باراني مي خوانمت تا صدايم را بشنوي و مرا لحظه اي به خود وا مگذاري... دوستت دارم اي خداي بي همتا...
گر روزی رسد دستم به دامانت کنم جان را به قربانت... ولی بی لطف و احسانت چگونه؟ شوم ناخوانده مهمانت چگونه؟ تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم ، پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم ، تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران ، تو فانوس رهم شو تا ره ساحل بگیرم... 





| Design By : Night Skin |


